تبليغاتX
وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق

وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق
بيائيد همه موفقيت و شادي را تجربه كنيم

منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
...............

در باره وبلاگ

سلام گرم ما به همه دوستان ، آشنایان و هم میهنان ارجمند
هدف از نوشتن این وبلاگ فقط درمیون گذاشتن مطالبی که ما به مرور زمان آموختیم و سعی در استفاده از اون در زندگی خودمون داریم با شماست .
خوشحال مي شيم پس از خواندن مطالب ، براي بهتر شدن وبلاگ نظرتونو بنويسين . همچنین در صورتی که مایل به تبادل لینک هستین می تونین از طریق قسمت نظرات اعلام کنین .
هنگامه و محمود


آرشیو وبلاگ
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

موضوعات وبلاگ
تصاویر جالب
جملات قصار
مطالب خواندنی
مطالب آموزشی
خلاقیت
سایر موارد

نویسندگان وبلاگ
محمود
هنگامه

پيوندها
عضويت رايگان در انجمن متخصصان ايران
داستان هاي غزل كوچولو
جستجوی خبر - پارسیک
آپلود عكس
محاسبه گر دقیق سن
روز تولد شما به سال میلادی
تفكر مثبت
خدا و عشق
گفتارهاي حكيمانه
تو مي تواني
عوامل موفقيت و سعادتمندي
مطالب آموزشي عارف
درد كه از حد گذشت
راز شاد زيستن
ساقي نامه
راه راست
آينده بهتر
دنیای ان ال پي
چند كيلو اميدواري
فكر برتر
مديريت در هزاره سوم
موفقیت, قدرتمندی , ثروتمندی و دیگر هیچ
وبلاگ مديريتي
# آپدیت nod32 #
:: قالبهای بلاگفا ::

امکانات وبلاگ!


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS



طراح اين قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By:
BLOGFA.com


فلمینگ

کشاورزی فقیر ازاهالی اسکاتلند فارمر فلمینگ نام داشت . یک روز، در حالی که به دنبال امرارمعاش خانواده‌اش بود ، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمکي را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید پسری وحشت زده را ديد که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود ، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند . فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد.  روز بعد ، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فلمینگ رسید ، مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فلمینگ نجاتش داده بود اشراف زاده گفت : می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی . کشاورز اسکاتلندی جواب داد : من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم درهمین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد اشراف‌زاده پرسید : پسر شماست ؟ کشاورز با افتخار جواب داد : بله

مرد اشراف‌زاده گفت : پس حداقل اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند اگر شبیه پدرش باشد ، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به وجود او افتخار خواهی کرد .

پس از مدتي پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا درسراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پني سیلین مشهور شد . سال‌ها بعد ، پسرهمان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد ، و آن چیزی که نجاتش داد پني سیلین بود .

 

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

فرمول سحرآميز موفقيت

فرمول سحرآميز معلمي كه توانسته بچه‌هاي کوچه پس کوچه‌هاي فقير نشين را به موفقيت برساند ، اين بود : " خيلي ساده است ، من از صميم قلب به يکايک آن بچه ها عشق مي ورزيدم ".

استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته‌ي جامعه شناسي خواسته بود تا به کوچه پس کوچه‌هاي کثيف و پر جمعيت بالتيمور بروند و سوابق ‌٢٠٠ پسر نوجوان را گرد آورند . سپس از آنها خواسته بود که نظر و ارزيابي خود را درباره‌ آينده‌ همان نوجوانان در گزارشي به رشته‌ تحريردرآورند . مضمون گزارش همه‌ دانشجويان چنين بود : " هيچ شانسي ندارند. "!  

‌٢٥ سال پس از آن استادي ديگر از همان دانشگاه ضمن برخورد با مدارک و بررسي‌هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري کنند و ببينند چه بر سر آن ‌٢٠٠ نوجوان آمده است . دانشجويان دريافتند به استثناي ‌٢٠ پسري که مرده يا به محل‌هاي ديگر رفته بودند ، ‌١٧٦ نفر از ‌١٨٠ نفر باقيمانده در شغل‌هاي نسبتا خوبي چون وکالت ، پزشکي و تجارت مشغول به کار هستند.

استاد متعجب مي‌شود و تصميم مي‌گيرد موضوع را تا اخذ نتيجه‌ نهايي پيگيري کند . همه‌ اين مردان در منطقه‌ تحقيق به سر مي‌بردند و ازين رو براي استاد اين امکان وجود داشت تا تک تک آنان را ملاقات کرده و بپرسد : "علت موفقيت شما چه بوده است ؟ " در هر مورد ، اين پاسخ پر احساس را شنيده بود که " : يک معلمي داشتيم که..."

معلم هنوز در قيد حيات بود ، لذا استاد توانست وي را که حالا ديگر کاملا پير شده بود ، ولي هنوزهشياري و ذکاوت از سکناتش مي‌باريد پيدا کند و فرمول سحر آميزش را که به وسيله آن توانسته بود اين بچه‌هاي کوچه پس کوچه‌هاي کثيف پايين شهر را به چنان موفقيت‌هايي برساند ، بپرسد.

چشمان معلم از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش به لبخندي ملايم به حرکت در آمده بود که : " خيلي ساده است ، من از صميم قلب به يکايک آن بچه‌ها عشق مي ورزيدم ."

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:سه شنبه بیستم مرداد 1388 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

مادر روزت مبارك

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد : مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد .

اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه ؟ کودک گفت : اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود .

کودک ادامه داد : من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم .

خداوند گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را كه ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني .

کودک با ناراحتي گفت : وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم چه ؟

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت و گفت : فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني .

کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند . چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟

خداوند پاسه داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .

کودک با نگراني ادامه داد : من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود .

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت ، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود .

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند . او به آرامي يك سئوال ديگر از خدا پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو !؟

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اصلاً اهميتي ندارد ، اما تو مي تواني او را مادر صدا کني . . . 

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

پیر عاقل

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد.

همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد.

شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یانداشته باشم به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.

من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم . هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد. سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟ ...

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه دوم خرداد 1388 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......

اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی ...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
ورای مصلحت انديشی بروی .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن
!
امروز مخاطره کن
!
نگذار که به آرامی بميری
...
شادی را فراموش نکن

اين مطلب رو پسر عمه عزيزم براي من فرستاد و من هم دلم نيومد كه براتون توي وبلاگم نذارم . اميدوارم مورد استفاده تون قرار بگيره .....

براتون آرزوي موفقيت دارم

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

تصمیم هوشمندانه
 ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند . دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره . اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد . اين داستان در تمام منطقه پخش شد . هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد . تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد . در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار . اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند . ملا نصرالدين پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم . شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام .

دوستان عزيز ، به نظر شما نکته آموزشي این متن چیست ؟

« اگر كاري كه مي كنيد٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه شما را احمق بدانند . »

درانتخاب استراتژي بايد نگاهي بلند مدت داشت و اگر به استراتژي خود اطمينان داريد آن را با قدرت ادامه بدهيد و توجه چنداني به كساني كه اين استراتژي را درك نمي كنند و هر از گاهي در مقابل آن جبهه مي گيرند نداشته باشيد . دنيا به كام آناني است كه با خلاقيت مسائل را از زواياي جديدي ديده و حل مي كنند نه كساني كه در همان شرايط از انجام چنين كاري عاجز هستند .

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

لیوان را زمین بگذار

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم .
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدر است . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد میگیرد .

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری گفت : جسارتا“ دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید .
و همه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ و در عوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید .

استاد گفت : دقیقا“ . مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، ذهنتان به درد خواهند آمد . اگر باز هم بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید .
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیريد ،  هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید !

 

آخر اينكه دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .

زندگی همین است!

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت . آن وقت خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه پنجم اسفند 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

زندگي نوشيدن قهوه است

 گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند . بحث جمعي آنها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد .

استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي ، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت . سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند .

پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت : اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند . البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است .

سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است . شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد . قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد . به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول ، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند . آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند ، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي ، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم . پس دوستان من ، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه شانزدهم دی 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

رد پای خداوند

شبي از شبها مردي در خواب مي ديد كه با خداوند در طول ساحل قدم ميزند . هر لحظه بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش آشكار ميشد . در هر صحنه دو رد پا بر روي شنهاي ساحل ديده ميشد يكي ، از آن او و ديگري از آن معبودش . او متوجه شد در مواقعي از زندگيش فقط يك رد پا وجود داشت همچنين متوجه شد اين لحظات دقيقاً همان زماني بود كه او در زندگي احساس نا اميدي ، تنهايي و شكست ميكرد . به خداوند گفت : بار خدايا تو گفته بودي مصممي در تمام طول زندگي با من باشي و مرا ياري كني . اما درست در مواقعي كه احساس ناراحتي و نااميدي ميكردم و به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي . و خداوند به او پاسخ داد : اي آفريده عزيز من ، من ترا دوست دارم و هرگز ترا تنها نميگذارم . آن مواقعي كه احساس نااميدي داشتي و رنجي را تحمل ميكردي و فقط يك رد پا بر روي ساحل وجود داشت تو تنها نبودي و آن زماني بود كه من تو را روي شانه هايم گذاشته بودم و فقط رد پاي من بر ساحل به جاي مانده بود .

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

دو برادر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .

يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : « من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ »

برادر بزرگتر جواب داد : « بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . » سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : « در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . » نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار . برادر بزرگتر به نجار گفت : « من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم . » نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : « نه چيزي لازم ندارم ... »  هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود. كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : « مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ »  

در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست . وقتي برادر بزرگتر برگشت ، نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است . كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند . نجار گفت : « دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم . »

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

چرا من ؟

چرا من ؟

 

 (Arthur Ashe) آرتوراشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي كه در جريان يك عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .

او از سراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد . يكي از طرفدارانش نوشته بود:" چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟‌ "

آرتور در پاسخش نوشت : در دنيا پنجاه ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ، پنج ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ، پانصدهزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند ، پنجاه هزارنفر پا به مسابقات مي گذارند ، پنج هزار نفر سرشناس مي شوند ، پنجاه نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند ، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم " خدايا چرا من ؟ " و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم ، نيز نمي گويم " خدايا چرا من ؟ "

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه ششم مهر 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

عشق مارمولکها

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند .

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد ، اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده !!! در يک قسمت تاريک بدون حرکت.  چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است .

متحير از اين مسئله کارش را تعطيل و به مارمولک نگاه کرد.

توي اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چه مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!

مرد شديداً منقلب شد.

ده سال مراقبت . چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

نتيجه اينكه : اگر موجودي به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما انسانها تا چه اندازه مي توانيم عاشق شويم ؟

اگر سعي کنيم .

 

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:شنبه شانزدهم شهریور 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

من و خدا

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم .

من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم .

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم .

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم .   

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند .

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد .

«  من  به هر آنچه که خواستم نرسیدم ، اما به هر آنچه که نیاز داشتم دست یافتم »

 

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

داستان پرواز پروانه

                                     

يك روز ، سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپیله نگاه كرد . فعاليت پروانه متوقف شد ، به نظر مي رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و ديگر نمي تواند ادامه دهد . آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند . اما هیچ اتفاقی نیفتاد ! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول شد و هرگز نتوانست پرواز کند .

« چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود ، تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند . »

گاهی اوقات ، تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم .                                                      

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم .

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

باورها

باور ها

 دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :

80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند .يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40سال پيش ساختند .غذاهاي 40سال پيش در اين شهرك پخته ميشد .خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...

علت چه بود ؟

خيلي ساده است .آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند .باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .

اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است .انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند.انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .

قانون زندگي قانون باورهاست .باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است .توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند .

 

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

شیر یا خط

جنگ عظيمي بين دو كشور در گرفته بود . ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت . سربازان دو طرف خسته شده بودند . فرمانده يكي از دو كشور با طرحي اساسي قصد حمله بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده بود كه فرمانده به پيروزي نيروهايش ايمان كامل داشت ولي سربازان خسته و دودل بودند .

فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود توضيحاتي به آنها داد . سپس سكه اي را از جيب خود درآورد و گفت : " سكه را مي اندازم ، اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم ." سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . « شير » آمده بود . فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز ، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند .

پس از پايان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان ، آيا شما واقعاً مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟"

فرمانده لبخندي زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد .

هر دو طرف سكه « شير » بود .

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

حکایت کشتی جنگی و فانوس دریائی

دوكشتي جنگي ماموريت يا فته بودند براي آموزش به مدت چند روز ؛ در هواي طوفاني مانور بدهند  ؛ شب بود و هواي مه آلود سبب شده بود كه ديد كمي داشته با شند ؛ ناخدا در كشتي بود و همه فعاليتها را در نظر داشت و پاسي از شب نگذشته بود كه ديده بان به فرماندهي گزارش داد ؛ نوري در سمت راست جلوي كشتي به چشم ميخورد ؛ ناخدا فرياد زد : آيا نور ثابت است يا به طرف عقب حركت ميكند ؟

ديده بان جواب داد : ثابت است ؛ كه به اين مفهوم بود كه در مسيري حركت ميكنند كه به هم برخورد ميكنند .

ناخدا به مامور ارسال علائم گفت : به آن كشتي علامت بده كه رو بروي هم هستيم و ناخدا توصيه ميكند كه 20 درجه تغيير مسير دهيد .

به علامت ؛ پاسخ داده شد كه : شما بايد 20 درجه تغيير مسير بدهيد .

ناخدا مجددا به مامور ارسال علائم گفت : به آن كشتي بگو كه من ناخدا هستم و فرمانده و ميبايست شما 20 در جه تغيير مسير دهيد .

پاسخ آمد كه : من هم  فانوس دريائي هستم و بهتر است شما تغيير مسير دهيد .

 

ماخذ : وبلاگ گفتارهای حکیمانه

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

دنیای خاکستری

زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

 

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که....

 

زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

 

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

 

کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

 

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.

آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...

 

ماخذ : وبلاگ راز شاد زیستن

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

سگ باهوش

سگ باهوش

 

        قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت . روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدهيد " . ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود . قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت . سگ هم  کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود ، تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعدازخیابان رد شد . قصاب به دنبالش راه افتاد . سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی بيايد . دوباره شماره آنرا چک کرد ، اتوبوس درست بود سوار شد . قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد . اتوبوس درحال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد . قصاب هم به دنبالش . سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد . سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت . مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد . قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه ؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم . مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : تو به این میگوئي باهوش ؟ این دومین بار در این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند !!!

نتیجه اخلاقی : 

اول اینکه : مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .

و دوم اینکه : چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است

سوم اینکه : بدانیم دنیا پر از این تناقضات است .

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم .

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:سه شنبه هجدهم دی 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

نامه ای به پدر
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «برای پدر».

پدربا بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه را خواند :

 

لطفا برای خواندن نامه به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه دهم دی 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

زندگی چیست ؟! ...

زندگي چيست؟!...

زندگي ، يك كتاب رياضي است كه در آن مي توان :

شاديها را ضرب كرد ،

اندوه ها را كم كرد ،

علائق را تجزيه كرد ،

عيوب را زير راديكال برد ،

انديشه را جمع كرد ،

خوبيها را تقسيم كرد ،

عشق را به توان رساند و

نفرتها را فاكتور گرفت .

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:پنجشنبه هشتم آذر 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

چشم امید

 

وقتي چشم اميدتان به خدا باشد ،

هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه راست نباشد .

هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه پيش نيايد .

و هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه دير نپايد .

                                             « كاترين پاندر »

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:دوشنبه پنجم آذر 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

راز خوشبختی
 

همه ما انسانها در پی یک نسخه یا دستور معجزه آسا برای بدست آوردن خوشبختی هستیم غافل از اینکه ...

امروز برای شما داستانی از کتاب بسیار زیبای کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو نویسنده بزرگ برزیلی را گذاشتم امیدوارم که از خواندنش لذت برده و استفاده لازم را ببرید . در ضمن مطالعه کامل کتاب را نیز به همه دوستان توصیه می کنم .

موفق باشید

برای خواندن داستان لطفاْ به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
نویسنده: محمود ׀ تاریخ:یکشنبه هشتم مهر 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

قرض

دوستان امروز داستان كوتاه غمگيني را خواندم كه مرا سخت تحت تاثير قرار داد . با خودم گفتم بد نيست آنرا براي شما هم بنويسم .

پس با هم بخوانیم :

زهرا خوشحال و شتابان به طرف مادرش آمد ، سكه اي را كه پيدا كرده بود به او نشان داد و به سوي قلك مقوائي كه مادرش براي روز تولدش درست كرده و به او هديه داده بود رفت .

برق شادي در چشمانش موج مي زد چون اولين بارش بود كه پولي داخل قلك مي انداخت .

صبح فردا ، مادر وقتي وارد خانه شد ، ديد زهرا با برادرش دعوا و جر و بحث مي كند .

دخترك كوچولو گريه كنان رو به مادرش كرد و گفت : مامان ، داداش قلكم را پاره كرده و پولم را برداشته و آن را پس نمي دهد .

مادر بي آنكه چيزي بگويد نان داغ و تازه را به سوي دخترش دراز كرد . زهرا با ديدن نان به کل موضوع سكه و قلك را فراموش كرد آخر خيلي وقت بود كه طعم نان تازه را نچشيده بود !

مادر با چشماني پر از اشك با خود گفت : دخترم روزي قرض ام را به تو خواهم پرداخت !!

                                                      فقط همين ...

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

اول خودت را عوض كن

اين عبارت روي سنگ قبر يك كشيش انگليسي در كليساي وست مينستر نوشته شده است :

« جوان كه بودم خيال داشتم دنيا را عوض كنم . مسن تر و عاقل تر كه شدم فهميدم كه : دنيا عوض نمي شود .

بنا براين توقعم را كم كردم و تصميم گرفتم به عوض كردن كشورم قناعت كنم .

ولي كشورم هم خيال نداشت عوض شود .

به ميانسالي كه رسيدم .آخرين توانايي هايم را بكار گرفتم كه فقط خانواده ام را عوض كنم . ولي پناه بر خدا آنها هم خيال نداشتند عوض شوند .

اينك كه در بستر مرگ آرميده ام ناگهان دريافته ام كه اگر فقط خود را عوض ميكردم خانواده ام هم عوض ميشد وبا پشتگرمي آنها ميتوانستم كشورم را عوض كنم وخدا را چه ديديد شايد حتي ميتوانستم دنيا را هم عوض كنم . »

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

رقابت

دو دوست به قصد شكار كوله بار خود را بستند و راهي جنگل شدند . پس از مدتي كه در جست و جوي شكار بودند ، سر و كله گرگي پيدا شد كه به سوي آنان مي آمد . دو دوست از اين موضوع وحشت كردند و تصميم به فرار گرفتند . در اين موقع يكي از آنها لحظه اي با خود انديشيد و بار خود را به زمين گذاشت تا سبك تر شود و به سرعت فرار كرد . دومي كه از اين كار او متعجب شده بود ، به اوگفت : « هر قدر هم كه بار خود را سبك كني ، باز هم نمي تواني از گرگ سريعتر بدوي و سرانجام در دام او گرفتار خواهي شد . پس فايده اين كار چيست ؟» اولي پاسخ داد : « من نمي خواهم از گرگ سريعتر بدوم و از چنگ او فرار كنم . قصد من آن است كه از تو سريعتر بدوم و سبقت بگيرم . در صورتي كه من موفق به اين كار شوم نجات خواهم يافت . »

اين راز قانون بي چون و چراي رقابت است . يك قدم جلوتر بودن از رقيب ، موجب پيروزي مي شود و يك قدم عقب افتادن ، شكست و نابودي را به همراه خواهد داشت . در عصر حاضر جايگاه واقعي افراد ، مؤسسه ها ، سازمانها و شركتها در ميدان رقابت تعيين مي شود . هنر آن است كه در ميدان رقابت برتري خود را خفظ كنيم . در اين ميدان است كه استعدادها و توانائي هاي واقعي تعيين مي شوند .

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

مناجات
خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم .

و دانشی که تفاوت این دو را دریابم .

                                                                   آمین

                          

از جبران خلیل جبران

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:سه شنبه دوم مرداد 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

راه چاره

روزی مردی کنار رودخانه ای بود ؛ یکدفعه دید یکنفر در آب در حال غرق شدن شدن است ؛ پرید و او را نجات داد ؛ و مجددا دید 2 نفر درون آب افتادند و در حال غرق شدن هستند و پرید ونجات داد و همینطور ادامه داد تا دید نفرات در حال غرق شدن مرتب اضافه می شوند ولی.... دیگر رمقی نداشت برای نجات و دراز کشید در کنار رودخانه و یکدفعه دید ؛ یک دیوانه با لای پل ایستاده و مردم را به رودخانه پرت میکند و با خود گفت : کاش در زمانی که توان داشتم و در مرحله دوم  و سوم بدنبال علت بودم  ومی رفتم و جلوی این دیوانه را میگرفتم ؛ قبل از اینکه این همه آدم را غرق کند .

شاید این مسئله در زندگی امان به اشکال مختلف پیش آمده باشد ؛ اینطور نیست ؟

 برگرفته از وبلاگ گفتارهاي حكيمانه

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه چهارم تیر 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

زمزمه خداوند

خداوند همواره در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند . اما گاهي اوقات در زمانهائی كه ما وقت نداريم گوش كنيم ، مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند . اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

حالا گوش کنیم یا نه ؟

 

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

شیر و غزال

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

آیا می دانید که ؟

آيا مي دانيد كه : تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست؟ زيرا براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است! اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.

آيا مي دانيد كه : تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست. ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند. مثال بعدي سوئيس است.كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود. سوئيس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سوئيس).

افراد عاليرتبه‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همپايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش  و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد. نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند ، در كشورهاي اروپايي ، به نيروهايي مولد تبديل مي‌شوند.

پس تفاوت در چيست؟

تفاوت در رفتارهايي است كه در طول سال‌ها، فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل مي‌كنيم متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:

1) اخلاق به عنوان اصل پايه
2) وحدت
3) مسئوليت پذيري
4) احترام به قانون و مقررات
5) احترام به حقوق شهروندان ديگر

6) عشق به كار
7) تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده
8) ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده
9) نظم‌پذيري و ....

اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند ،آنهم با تحمل هزينه هاي گزاف در زندگي شخصي و اجتماعي.

ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم،كم استعداديم و يا اينكه مقدر شده است كه همواره چنين باشيم.

ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان ، چنين فرجامي را  سبب ساز شده‌است .

رفتارمان چنين است چون :
شرايط نهادي لازم جهت آموختن و رعايت اصول فوق كه توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده‌است در طول تاريخ ، در كشورمان وجود نداشته است.

پس ژرفتر بيانديشيم كه :
چگونه مي توان بتدريج شرايط نهادي را بگونه اي دستخوش تغيير ساخت كه بتوانيم بدون تحمل هزينه هاي طاقت فرسا ، آن اصول را پذيرفته و به آنها پايبند بمانيم.

اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد ، اتفاقي براي شما نمي‌افتد. گربه شما نمي‌ميرد، از محل كارتان اخراج نمي‌شويد، هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نمي‌شود و مريض هم نخواهيد شد.

بلكه تنها مجبور هستيد ، به وضع موجود بسنده كرده و روياي شيرين زندگي در ايراني آباد را فراموش كنيد.

مطمئن باشيد كه :
با انديشيدن به اين موضوع اولين گام را در راه اعتلاء و آباداني ايران عزيز برداشته ايد.

 

موفق باشید

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

پادشاه و دهقان

در زمانهای گذشته به دستور حاکم شهر تخته سنگی را در وسط جاده قرار دادند و حاكم برای اينکه واکنش مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی کرد .

بعضی از بازرگانان،نظاميان و نديمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ مي گذشتند و بسياری هم غرولند مي کردند که اين چه شهريست که نظم ندارد ، حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه ای است  .

با اين حال هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت ، نزديک غروب يکی از روستاييان نزديک سنگ رسيد ،  در حالی که در پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، بارهايش را بر زمين گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد ، ناگهان زير تخته سنگ کيسه ای را ديد ، کيسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و ياداشتی پيدا کرد . حاکم در آن ياداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی ممکن است موقعيتی برای تغيير زندگی انسان باشد .

نظر شما چيست ؟!!!

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

یک داستان آموزنده
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی داخل یک چاه بدون آب مي افتد  . کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از داخل چاه بیرون بیارورد . برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد ، کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بمیرد و زیاد زجر نکشد  . مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش رو می تکاند و زیر پايش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بر روی خاک ها برود  . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون آمد .

نتیجه : مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم . اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود .

برگرفته از وبلاگ ( راز شاد زیستن )

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه یکم اردیبهشت 1386 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

مشکل عیدی مادربزرگ

مطلب جالبی بود از ضمیمه چاردیواری روزنامه جام جم روز دوشنبه ۲۱/۱۲/۸۵ اگه نخوندین اینجا بخونین . اگه خوب نمی تونین بخونین اول سیوش کنین بعد از روی کامپیوترتون با اندازه واقعی بخونین .

موفق باشید

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

تصمیم مهم

در يكي از روستاها ، پسر بچه اي بود كه ديگران را با حرفهاي زشتش خيلي ناراحت مي كرد . روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسد داد و به او گفت : هر بار كه با حرفهايت كسي را ناراحت كردي ، يكي از اين ميخها را به ديوار طويله بكوب .

روز اول پسرك 20 ميخ به ديوار كوبيد . پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد كم كند . پسرك تلاشش را كرد و تعداد ميخهاي كوبيده به ديوار كمتر و كمتر شد . يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا با هر بار كه توانست از كسي بابت حرفهايش معذرت خواهي كند يكي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد .

روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : پدر امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم ! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طويله رفتند . پدر نگاهي به ديوار انداخت و به پسرش گفت : آفرين پسرم ! كار خوبي انجام دادي اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن ، ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز  نيست . وقتي تو عصباني ميشوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني ، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند . تو مي تواني چاقوئي در تن انسان فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند .

نویسنده: هنگامه ׀ تاریخ:سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

بازگشت كودكي
پسرك گفت : بعضي اوقات قاشق از دستم مي افتد .

پيرمرد گفت : من هم همينطور .

پسرك آرام نجوا كرد : من گاهي شلوارم را خيس مي كنم .

پيرمرد خنديد و گفت : من هم همينطور .

پسرك گفت : من خيلي گريه مي كنم .

پيرمرد سري تكان داد و گفت : من هم همينطور ، اما از همه اينها بدتر اين است كه ...

پسرك ادامه داد : آدم بزرگها به من توجه نمي كنند .

بعد پسرك گرماي دست چروكيده اي را حس كرد ، ( مي فهمم چه حسي داري ... مي فهمم . )

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

مدیریت ایرانی

یك روز تيم قايقراني ايران تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كند . هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند . هر تيم شامل 8 نفر بود .

در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .

روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود .

بازيكن هاي تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند .

مسؤلان تيم ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشوند . براي همين براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه كارها و روشهاي جديد براي پيروزي تيم يك آناليزور استخدام مي كنند .

بعد از تحقيقات گسترده ،‌ تيم تحقيق متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر كاپيتان . و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ! ! !

اين نتايج مديريت تيم را به فكر فرو برد . مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام كنند كه ساختاري جديد براي تيم طراحي كنند . بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند !

 

از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 1 نفر به عنوان مدير ارشد ، 2 نفر به عنوان مدير ، 4 نفر به عنوان كاپيتان و 1 نفر به عنوان پارو زن ( ! ! ! ) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتماً بايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود !

و اما ، در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز شد .

بعد از شكست در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارآيي لازم را در تيم نداشته است .

اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند .

مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از دلايل اين شكست ها ، ناكارآمدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است ( ! ! ! ) و براي بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند .

 در نتيجه :

تيم ايران اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است  ! ! !

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

گنج درون
مردی سالها در آرزوی یافتن گنجی بزرگ بود . همیشه دلش می خواست کار و شهرش را رها کند و به دوردستها رفته و دنبال گنج بگردد . بالاخره روزی دل به دریا زد و خانه را فروخت و عازم سفر دور و دراز خویش شد . خانه را به صاخب جدیدش داد و جستجویش را آغاز کرد .

صاحب خانه ی جدید که عاشق گل و گیاه بود تصمیم گرفت خاک باغچه را عوض کرده و آنرا پر از گلهای زیبا کند .

هنگام کندن زمین در کمال شگفتی به گنجی بزرگ رسید . گنجی که سالها آنجا بود و صاحب خانه ی قبلی از آن بی خبر بود . او هم مثل اکثر آدمها می پنداشت آرزوهایش را باید در دوردستها پیدا کند .

گنج ما اغلب جایی درون خودمان نهفته است و برای یافتنش بهتر است جستجو را از درون خودمان شروع کنیم .

حقیقت درون خود ما نهفته است نه در دوردست کوهستانها .

برگرفته از وبلاگ راز شاد زیستن

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:سه شنبه نوزدهم دی 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

دیدن از زاویه ای دیگر

           يك دكتر ، يك كشيش و يك مهندس كه از قديم با هم دوست بودند هر از گاهي با هم به بازي گلف مي پرداختند . يك روز هنگام بازي پشت سرگروهي قرار گرفتند كه بسيار كند بازي مي كردند و براي رفتن از مرحله اي به مرحله ديگر زمان زيادي معطل مي شدند . سرانجام حوصله شان سر رفت و به مدير باشگاه گلف شكايت كردند . مدير گفت : اينها آتش نشان نابينائي هستند كه چند سال پيش كه باشگاه آتش گرفته بود به كمك ما آمدند و ساختمان را از تخريب كامل نجات دادند و حين عمليات نجات ، بينائي خود را از دست دادند . ما هم براي قدرداني به آنها اجازه داديم كه هرگاه دلشان خواست به طور رايگان به اينجا بيايند و بازي كنند .

كشيش آه بلندي كشيد و گفت : عجب ! من حتماً آنها را به كليسا دعوت خواهم كرد و اميدوارم بتوانم روح آنها را شاد كنم .

دكتر گفت : من هم پرونده پزشكي آنها را مطالعه مي كنم تا ببينم مي توانم براي آنها كاري كنم يا نه ؟ اگر كاري از دستم بر آيد دريغ نخواهم كرد .

مهندس گفت : چرا اينها شبها نمي آيند بازي كنند ؟

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه یازدهم دی 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

شام آخر

 

      لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم هم آوايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان هم آوا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

داوينچي پس از روزها جستجو، جوان شكسته ، ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم آوايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!»

عجب !!!!!!!

 

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:دوشنبه چهارم دی 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

جواب دندان شکن

دختر جواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد پس از دو ماه ، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت كرد به اين مضمون : لوراي عزيز ، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که در اين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! و مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم . مرا ببخش و عکسي را که به تو داده بودم برايم پس بفرست .

با عشق روبرت

 

دختر جوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد ، از همه همکاران و دوستانش خواست که عکسي از نامزد ، برادر ، پسرعمو ، پسردايي و . . . خودشان به او قرض بدهند و او همة آن عکس ها را که تعداد زيادي بودند با عکس روبرت ، نامزد بي وفايش ، دريک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست كرد ، به اين مضمون : روبرت عزيز ، مرا ببخش ، هرچه فکر کردم قيافة تو را به ياد نياوردم ، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .

 لورا

           

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

چند درس از درسهای زندگی

درس اول : يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند . يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه . جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من !... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم» . پوووف! منشی ناپديد ميشه . بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه : «حالا من ، حالا من !... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم» . پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه . بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه . مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن» ! 

نتيجة اخلاقی اينکه : هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

 

درسهای بعدی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نویسنده: محمود ׀ تاریخ:یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

قصه دروغ و حقیقت
روزی دروغ به حقیقت گفت :

میل داری با هم شنا کنیم ؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد .

دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید .

از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده .

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:جمعه سوم آذر 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

اولین شانس را دریاب

مرد جواني در ارزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود كشاورز گفت برو در آن گوشه از زمين بايست . من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد . مرد قبول كرد . در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد ، باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود . گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد . جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت . دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد ، گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد . جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد . سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود . پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد . . .

 اما . . . گاو دم نداشت ! ! !

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود . براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي .

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

کسی که هزار سال زیست

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.  تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

  داد زد و بد و بيراه گفت.

 خدا سكوت كرد

 جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

  خدا سكوت كرد.

  آسمان و زمين را به هم ريخت.

  خدا سكوت كرد.

 به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.

 كفر گفت و سجاده دور انداخت.

 خدا سكوت كرد.

  دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

  خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

 خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است

  و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك

  روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

 اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.

 قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

 بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

 آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.

  زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

  مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

 او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

 اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،

  كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

  و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند

  از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.

 لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

 

                     " امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!"

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه سیزدهم آبان 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

... و دو فنجان قهوه

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".  بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.  سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."  پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."  یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ا ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست !

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:چهارشنبه دهم آبان 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

درباره تدبير خدا شك نكن!

كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.

سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .

در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.

ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد

ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده

- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني

- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .

فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟

درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد .

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه چهارم شهریور 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

سپاس

روزي مردي خواب عجيبي ديد ، او ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند ، هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد ، شما چكار مي كنيد ؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت ، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميگذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت: ‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

 فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند زیرا دعاهایشان از راه های دیگری غیر از راه هایی که میدانستند و میخواستند مستجاب شده و فکر میکنند خودشان عامل و باعث رسیدن به خواسته خود شده اند .

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده ، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

دوستان سپاس و قدر دانی یکی از رازهای ناگفته دنیا است ، همیشه سپاس گفتن باعث افزایش روزی میشود . میتوانید هر روز از تمام کسانی که خواسته یا ناخواسته در زندگی شما تاثیری گذاشته و میگذارند تشکر کنید .

سپاس خداوند را به خاطر  نعمات بی حساب و بی اندازه اش

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

گفتگو با خدا

شبي در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كنم  .

خدا از من پرسيد : دوست داري با من مصاحبه كني ؟

پاسخ دادم : اگر شما فرصت داشته باشيد .

خدا لبخندي زد و گفت : زمان من ابديت است . چه سؤالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي ؟

من سؤال كردم : چه چيزي در آدمها شما را بيشتر از هر چيزي متعجب مي كند ؟

خدا جواب داد :

*اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند . و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند .

* اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره بازيابند .

* اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند .

* اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گوئي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گوئي هرگز نزيسته اند .

 

دست خدا مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت ...

بعد از مدتي به خدا گفتم : به عنوان پروردگار دوست داري كه بندگانت چه درسهائي در زندگي بياموزند ؟

خدا پاسخ داد :

* اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد . تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند .

* اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند .

* اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند .

* اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه اي زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابد .

* ياد بگيرند كه غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه نيازمند كمترين هاست .

* اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند .

* اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند .

* اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند ، بلكه بايد خود را نيز ببخشند .

با افتادگي خطاب به خدا گفتم : از وقتي كه در اختيار من گذاشتيد سپاسگذارم .

و افزودم  : چيز ديگري هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟

خدا لبخندي زد و گفت :

 

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم

هميشه

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

©All rights reserved to mahmood578.blogfa.com <<>>theme by: iTheme