تبليغاتX
وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق

وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق
بيائيد همه موفقيت و شادي را تجربه كنيم

منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
...............

در باره وبلاگ

سلام گرم ما به همه دوستان ، آشنایان و هم میهنان ارجمند
هدف از نوشتن این وبلاگ فقط درمیون گذاشتن مطالبی که ما به مرور زمان آموختیم و سعی در استفاده از اون در زندگی خودمون داریم با شماست .
خوشحال مي شيم پس از خواندن مطالب ، براي بهتر شدن وبلاگ نظرتونو بنويسين . همچنین در صورتی که مایل به تبادل لینک هستین می تونین از طریق قسمت نظرات اعلام کنین .
هنگامه و محمود


آرشیو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

موضوعات وبلاگ
تصاویر جالب
جملات قصار
مطالب خواندنی
مطالب آموزشی
خلاقیت
سایر موارد

نویسندگان وبلاگ
محمود
هنگامه

پيوندها
عضويت رايگان در انجمن متخصصان ايران
داستان هاي غزل كوچولو
جستجوی خبر - پارسیک
آپلود عكس
محاسبه گر دقیق سن
روز تولد شما به سال میلادی
تفكر مثبت
خدا و عشق
گفتارهاي حكيمانه
تو مي تواني
عوامل موفقيت و سعادتمندي
مطالب آموزشي عارف
درد كه از حد گذشت
راز شاد زيستن
ساقي نامه
راه راست
آينده بهتر
دنیای ان ال پي
چند كيلو اميدواري
فكر برتر
مديريت در هزاره سوم
موفقیت, قدرتمندی , ثروتمندی و دیگر هیچ
وبلاگ مديريتي
# آپدیت nod32 #
:: قالبهای بلاگفا ::

امکانات وبلاگ!


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS



طراح اين قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By:
BLOGFA.com


دو برادر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .

يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : « من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ »

برادر بزرگتر جواب داد : « بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . » سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : « در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . » نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار . برادر بزرگتر به نجار گفت : « من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم . » نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : « نه چيزي لازم ندارم ... »  هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود. كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : « مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟ »  

در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست . وقتي برادر بزرگتر برگشت ، نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است . كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند . نجار گفت : « دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم . »

نویسنده: محمود ׀ تاریخ:شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ׀ موضوع: مطالب خواندنی

©All rights reserved to mahmood578.blogfa.com <<>>theme by: iTheme