يك دكتر ، يك كشيش و يك مهندس كه از قديم با هم دوست بودند هر از گاهي با هم به بازي گلف مي پرداختند . يك روز هنگام بازي پشت سرگروهي قرار گرفتند كه بسيار كند بازي مي كردند و براي رفتن از مرحله اي به مرحله ديگر زمان زيادي معطل مي شدند . سرانجام حوصله شان سر رفت و به مدير باشگاه گلف شكايت كردند . مدير گفت : اينها آتش نشان نابينائي هستند كه چند سال پيش كه باشگاه آتش گرفته بود به كمك ما آمدند و ساختمان را از تخريب كامل نجات دادند و حين عمليات نجات ، بينائي خود را از دست دادند . ما هم براي قدرداني به آنها اجازه داديم كه هرگاه دلشان خواست به طور رايگان به اينجا بيايند و بازي كنند .
كشيش آه بلندي كشيد و گفت : عجب ! من حتماً آنها را به كليسا دعوت خواهم كرد و اميدوارم بتوانم روح آنها را شاد كنم .
دكتر گفت : من هم پرونده پزشكي آنها را مطالعه مي كنم تا ببينم مي توانم براي آنها كاري كنم يا نه ؟ اگر كاري از دستم بر آيد دريغ نخواهم كرد .
مهندس گفت : چرا اينها شبها نمي آيند بازي كنند ؟
|