تبليغاتX
وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق

وبلاگ بزرگ زندگی شاد و موفق

بيائيد همه موفقيت و شادي را تجربه كنيم

جملات قصار 9

- به ياد داشته باشيد : آنچه را که باید برای انجام دادن بیاموزیم ، هميشه با انجام دادن یاد میگیریم . ( لویی پاستور )

- آنكه مي خواهد روزي پريدن را بياموزد ، نخست بايد ايستادن ، راه رفتن ، دويدن و بالا رفتن را بياموزد . پرواز را با پرواز آغاز نمي كنند .

- شخصي كه هدفش روشن باشد ، حتي در ناهموارترين مسيرها هم به آساني جلو مي رود . (توماس كارلايل)

- اگربه هدف خود ایمان داشته باشید ، فرصت ها در برابرشما رژه خواهند رفت و اگربراین باورید که کارها درست ازآب درنمی آیند ، موانع یکی یکی در مقابلتان قد علم خواهند کرد . (وين داير )

- افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند ، هرگز موفق نمیشوند .

- جهان و محيط اطراف ما پيوسته در حال تغيير است . در چنين شرايطي هيچ چيز خطرناکتر از دل بستن به کاميابي هاي ديروز نيست . ( اروين تافلر)

- هيچگاه دست از تلاش برنداريد . اگركودك همان نخستين بار كه به زمين خورد از راه رفتن دست مي كشيد هرگز به راه نمي افتاد .

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط محمود  | 

مادر روزت مبارك

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد : مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد .

اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه ؟ کودک گفت : اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود .

کودک ادامه داد : من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم .

خداوند گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را كه ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني .

کودک با ناراحتي گفت : وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم چه ؟

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت و گفت : فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني .

کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند . چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟

خداوند پاسه داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .

کودک با نگراني ادامه داد : من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود .

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت ، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود .

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند . او به آرامي يك سئوال ديگر از خدا پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو !؟

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اصلاً اهميتي ندارد ، اما تو مي تواني او را مادر صدا کني . . . 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط محمود  | 

Easy & Difficult

Easy is to judge the mistakes of others

Difficult is to recognize our own mistakes

Easy is to talk without thinking

Difficult is to refrain the tongue

Easy is to hurt someone who loves us.

Difficult is to heal the wound...

Easy is to forgive others

Difficult is to ask for forgiveness  

Easy is to set rules.

Difficult is to follow them...  

Easy is to dream every night.

Difficult is to fight for a dream...  

Easy is to show victory.

Difficult is to assume defeat with dignity...  

Easy is to admire a full moon.

Difficult to see the other side...

Easy is to stumble with a stone.

Difficult is to get up...

Easy is to enjoy life every day.

Difficult to give its real value...

Easy is to promise something to someone.

Difficult is to fulfill that promise...

Easy is to say we love.

Difficult is to show it every day...

Easy is to criticize others.

Difficult is to improve oneself...

Easy is to make mistakes.

Difficult is to learn from them...

Easy is to weep for a lost love.

Difficult is to take care of it so not to lose it.

Easy is to think about improving.

Difficult is to stop thinking it and put it into action...

Easy is to think bad of others

Difficult is to give them the benefit of the doubt...

Easy is to receive

Difficult is to give

Easy to read this

Difficult to follow

Easy is keep the friendship with words

Difficult is to keep it with meaning

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط محمود  | 

پیر عاقل

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد.

همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد.

شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یانداشته باشم به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.

من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم . هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد. سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟ ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط محمود  | 

7 نكتة جادويي براي دستيابي به اهداف شخصي در زندگي

آيا تا به حال براي زندگي خود هدفي تعيين كرده ايد ؟

اگر جواب مثبت است ، تا چه اندازه دستيابي به اين اهداف براي شما مهم است ؟

در صورتي كه تمايل داشته باشيد ، 7 نكتة ذيل به شما كمك مي كند تا به اهدافتان دست يابيد .

1 – هدف هايتان را بنويسيد : نوشتن هدف مهمترين و نخستين گام براي رسيدن به هدف است . تحقيقات نشان داده افرادي كه اهداف خود را مي نويسند 10 برابر كساني كه اهداف روشني دارند اما آنها را نمي نويسند احتمال دارد به هدف خود برسند .

2 – از ابهام بپرهيزيد : آرزو ننويسيد . خيلي شفاف و روشن بنويسيد مي خواهيد در چه تاريخي به چه مرحله اي برسيد . بصورت كمي هدف خود را روشن كنيد .

3 – هدف واقعي زندگي خود را بنويسيد : خيلي از افراد كارهايي را انجام مي دهند يا به دنبال اهدافي هستند كه كار دلشان نيست . لطفا بدنبال اهدافي باشيد كه براي شما با ارزش هستند .

4 – اهداف خود را با كساني كه مثبت فكر مي كنند در ميان بگذاريد : تا احيانا اگر انتقادي هست بصورت سازنده براي شما بيان كنند .

5 – اهداف را در جائي قرار دهيد تا هميشه جلوي روي شما باشند .

6 – كار را شروع كنيد : در حركت به سوي هدف نوعي جادو نهفته است ، لحظه اي كه گامي قاطع به سمت هدف برمي داريد نيروئي براي كمك به شما قدم به جلو مي گذارد . خدا ، طبيعت و يا هر اسم ديگر .

7 – پشتكار داشته باشيد : اگر محكم و استوار شروع كنيد ، پشتكار خود به خود در پي آن خواهد آمد . هيچ چيز در اين دنيا جايگزين پشتكار نيست .

موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمود  | 

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......

اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی ...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
ورای مصلحت انديشی بروی .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن
!
امروز مخاطره کن
!
نگذار که به آرامی بميری
...
شادی را فراموش نکن

اين مطلب رو پسر عمه عزيزم براي من فرستاد و من هم دلم نيومد كه براتون توي وبلاگم نذارم . اميدوارم مورد استفاده تون قرار بگيره .....

براتون آرزوي موفقيت دارم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمود  | 

تصمیم هوشمندانه

 ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند . دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره . اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد . اين داستان در تمام منطقه پخش شد . هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد . تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد . در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار . اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند . ملا نصرالدين پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم . شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام .

دوستان عزيز ، به نظر شما نکته آموزشي این متن چیست ؟

« اگر كاري كه مي كنيد٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه شما را احمق بدانند . »

درانتخاب استراتژي بايد نگاهي بلند مدت داشت و اگر به استراتژي خود اطمينان داريد آن را با قدرت ادامه بدهيد و توجه چنداني به كساني كه اين استراتژي را درك نمي كنند و هر از گاهي در مقابل آن جبهه مي گيرند نداشته باشيد . دنيا به كام آناني است كه با خلاقيت مسائل را از زواياي جديدي ديده و حل مي كنند نه كساني كه در همان شرايط از انجام چنين كاري عاجز هستند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط هنگامه  | 

تبريك سال نو


سال نو بر تمام هموطنان عزيز مبارك باد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط محمود  | 

لیوان را زمین بگذار

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند . بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم .
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدر است . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد میگیرد .

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری گفت : جسارتا“ دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید .
و همه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ و در عوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید .

استاد گفت : دقیقا“ . مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، ذهنتان به درد خواهند آمد . اگر باز هم بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید .
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیريد ،  هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید !

 

آخر اينكه دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .

زندگی همین است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت   توسط محمود  | 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت . آن وقت خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت   توسط محمود  |